آنيتاآنيتا، تا این لحظه: 15 سال و 4 ماه و 22 روز سن داره

آنيتا ثمره عشق مامان و بابا (آنیتا فرشته ای از جنس آسمان)

یکی دیگه از روزای سخت هم گذشت......

خواب موندیم 7:30 تازه از خونه زدیم بیرون اینقدر عجله ای رفتیم که یکی از کارت ها ی عابر موند تو کیف خودم تو خونه و کارتی که همیشه تو کیف شما هست و فقط 100 تومن توش بود همراهم بود به خاله سمیرا زنگ زدم که به کارتم پول بریزه و بنده خدا رو از خواب بیدار کردم از پله های کلینیک شهر که داشتم میرفتم بالا دیگه نتونستم خودمو کنترل کنم و بی اختیار اشک میریختم به بابا اشاره کردم شما رو ببره منم میام نشستم رو صندلی های طبقه اول و خودمو خالی کردم اومدم پیش بابایی و بازم نتونستم و اشک و اشک هرکی منو میدید دور از جون فکر میکرد کسی رو ازدست دادم یه جوری نگام میکردن یه خانمی که تو کلینیک بود اومد باهام صحبت کرد  و...
22 مرداد 1391

ساعت 7:30 صبح وقت وپ

اصلا نمیتونم بخوابم استرس داره میکشه منو ای کاش امشب بمیرم و به صبح نرسم طاقت بیهوش شدنتو ندارم به پدری گفتم فردا با ما بیاد شاید نتونم از پس کنترل کردن خودم بربیام جلوی اون اصلا بروز ندادم که ناراحت شه و غصه بخوره اما دارم میترکم از بغض این چند وقته یاد گرفتم صبور باشم....... تنهایی اشک بریزم....... به روی خودم نیارم ..... یاد گرفتم قوی باشم...... اما الان نمیتونم اشک نزیزم بالاخره منم مادرم کدوم مادری هست طاقت دیدن بیهوش شدن بچه ی 14 ماهشو داشته باشه این دومین باره یه بارم برای امارای بیهوشت کردن بمیرم مادر بمیرم برات   ...
21 مرداد 1391

شب بیست و یک ماه مبارک رمضان

چقدر خوب که شما رو تونستم ساعت 2 بخوابونم اینجوری با خیال راحت میتونستم درد دل کنم باز هم پای تلویزیون و حرم امام رضا انگار اونجا بودم چقدر دلم برای نگاه کردن و نشستن تو صحن انقلاب تنگه قابل گفتن نیست علاقه ی من به این امام همام باز هم صدا زدن اسما الله و نجوای جوشن کبیر باز هم قران به سر گرفتن و قسم دادن به قران برای گذشت خدا از گناهان برای من خسته و نگران گذر ثانیه ها خوشایند نبود دوست نداشتم تموم شه چقدر حس فریاد داشتم یه حسی وسط بغضم بود که دوست داشتم با فریاد بیرون بریزم اما بخاطر پدری بلند گریه نکردم تمام سختی هایی که از دوران بارداری تا زایمان و رسیدن شما به 14 ماهگی کشیدم ...
21 مرداد 1391

جلسه پانزدهم کاردرمانی

پنج شنبه ساعت 11 شمارو بیدارکردم تا به کارات برسم که ساعت 12:15 بزنیم بیرون از خونه زود برسیم که وقت از دست نره ساعت 13 رشد بودیم یه روزم که ما زود رسیدیم منشی کلینیک اشتباه کرده بود و اصلا مارو تو لیست نذاشته بود تا 14:15 معطل شدیم و چه خوب که خاله مهشید انجا بود و حسابی با هم گپ زدیم والا من حوصله ام سر میزفت تنها بدی که این معطلی داشت این بود که به وقت خواب شما نزدیک شده بودیم و خسته هم شده بودی و موقع کاردرمانی نق و غر و گریه شروع شد منم از جلسه آقای عنبرا برای اقای سلیمانی تعریف کردم تمومم که شد من وقت دندانپزشکی داشتم خودمونو رسوندیم بلوار کشاورز و بابا هم از اداره اومد ...
21 مرداد 1391

يه فراموشي باور نکردني

ديدي يادم رفت! اصلا باورم نميشد يادم بره! واي خدايا................! چه حس بدي بود. يعني اينقدر‍‍‍!!!1 اينقدر درگير زندگي شدم؟ مگه ميشه ادم روز به اين بزرگي رو يادش بره؟ سالگرد عقد رو؟ اينم نشونه درگير زندگي بودنه ديگه........ اميدوارم ديگه تکرار نشه! بابايي هم فکر کنم يادش رفته بودا‍‍!  اخه 17 يعني دو روز بعد  يه کارت هديه و کيف پول چرم کادو داد بهم ولي من هيچي ندادم بابايي انشالله سال ديگه اين دو روز قشنگمون تو مرداد رو جشن ميگيريم تلافي فراموشي و بي حوصلگيمون رو در مياريم قول ميدم... برات نصفه شبي شعر سرودم   تمام سال براي نظار...
19 مرداد 1391

جلسه چهاردهم کاردرماني

اي بابا ما همش داريم دير ميرسم ا ه اه خيلي عصباني شدم اخه هم ماشين بنزين نداشت هم پول نداشتم و بايد ميرفتم عابر بگيرم و بنزينم بزنم دوباره يه ربع دير رسيديم خوب بود اما گريه کردي ويخورده پسر خوشگل خاله مهشيد شيطوني کرد و شما هم که ناز نازي لوس کردي و خودتو حالا نق و گريه انگار مادري دنبال بهونه بوديا! يه نيم ساعتي نشستم تو کاردرماني و يه خورده با توپ بزرگا سعي کردم باهات کار کنم اما راستش کار من نبود واقعا سخت بود اقاي سليماني و فتح هم حسابي خنديدن خلاصه اين جلسه هم گذشت چهارشنبه هم کنسل کردم و از پويش ز...
19 مرداد 1391

اولين جلسه با اقاي عنبرا

امروز هم به سرعت برق خودمو رسوندم پويش وقتي ايشون رو ديدم گفتم شما اقاي عنبرا هستيد؟ با خنده گفت :بله! گفتم واي چقدر جونيد!!!!! اخه تعريف هايي که ازش شنيده بودم خيلي پخته تو ذهنم جاش کرده بود خلاصه اينکه شما رو ديد گفت 6 ماه کاردرماني کمه براش و يکسال رو داشته باش گفت رشد 2 جلسه بري و 2 جلسه باخودش داشته باشي من گفتم تا 3 ماه ديگه ميتونم چهاردست و پا رفتنت رو ببينم گفت شايدم زودتر عضلات خوبي داره آنيتا شما هم حسابي خوش اخلاق بودي و سرافرازمون کردي منم از ديدن تمريناتي که باهات انجام ميداد شگفت زده شده بودم و داشتم لذت ميبردم واقعا کارش عاليه و متفاوت بود و تو درونم يه حسي داشت بهم...
19 مرداد 1391